جوجهـ ی پاییز بهارانـ شمرد


by : x-themes

بهـ نامـ او

همهمهـ ای باز دلمـ را فشرد

جوجهـ ی پاییز بهارانـ شمرد

آهـ از اینـ دیدِ دلـ و دیدهـ امـ

میوهـ ی حسرتـ ز جهانـ چیدهـ امـ

دغدغهـ ها کرد مرا خستهـ تر

شد در شادی ز نفسـ بستهـ تر

طبلـ دلمـ باز نوازد نوا

لیکـ نواییستـ ز هر غمـ سوا

طبلـ، حَکَمـ نیستـ کهـ عادلـ بُوَد

نغمهـ ی بی عاری اینـ دلـ بُوَد

خستهـ شدمـ خستهـ از اینـ بغضـ سرد

کهنهـ غممـ سر زد و دلـ دورهـ کرد

آهـ! کجایمـ منـِ بارانـ زدهـ؟

گمـ شدهـ در خویشمـ و بسـ غمزدهـ

کاشـ شومـ غرقـ خلاء های خویشـ

نیستـ نیازمـ ز همینـ حرفـ بیشـ

ثانیهـ ها ایستـ! مجالی دهید

گاهـ بهـ شعرمـ پر و بالی دهید

می گذرد ثانیهـ در یکـ نگاهـ

آهـ خدا! آهـ کشمـ باز آهـ

دمـ زدنـ از درد نباشد روا

باز بهـ لبخند کنمـ غمـ دوا

لیکـ تو باور نکنـ اینـ خندهـ امـ

حکمتشـ آنـ استـ کهـ دلـ کندهـ امـ

دلـ نتوانـ دوختـ بهـ غمـ ها و درد

کاشـ شود دفتر غمـ پارهـ کرد

 

شعری بود از زبانـ شما

نمیدانمـ چقدر با حالـ و روزتانـ مطابقتـ دارد...

 

پـ.نـ: مفتعلنـ مفتعلنـ فاعلنـ




†ɢα'§ : <-TagName->
برچسب:, |- مبهم -|

ϰ-†нêmê§